ساعت 10 صبح بود گوشی موبایلم زنگ خورد ، شماره ی انتشارات بود . برداشتم و گفتم سلام حاجی و او با صدای لطیف و مهربانش جواب داد که خوبی آقای بنی کمالی ، کتابت آماده است تا ساعت 2 بیا ببر . گفتم حاجی من خارج از شهرم تا برسم گرگان ساعت میشه 4 . گفت ما نیستیم دیگه . گفتم صبح اول وقت میام 7/5 خوبه ؟گفت ما 8 میایم اما به بچه ها میگم زودتربیان . گفتم حاجی خیلی زحمت کشیدید ببخشید .

