چند وقت یکبار لازم است در شلوغی روزمره مکث کنیم و از خودمان بپرسیم به چه چیزهایی دل بستهایم، چه چیزی را با خود حمل میکنیم و راهمان را کجا گم کردهایم. کتاب «چهل چراغ زندگی» گردآوری بهروز اکبرزاده (دکتری روانشناسی) برای همین لحظههای درنگ ساخته شده است. این کتاب چهل حکایت و داستان کوتاه دارد و هر کدام به یکی از پرسشهای آدمها در زندگیشان میپردازد.
داستانهای کتاب «چهل چراغ زندگی» کوتاهاند و ساده روایت میشوند. پسربچهای که پرندهاش را آزاد میکند تا از تهدید دیگران رها شود («دام دلبستگی»)، کارمندانی که در تابوتی آینهای میبینند که مانع پیشرفتشان خودشان بودهاند («پیام درون تابوت»)، و بچههایی که یک هفته کیسهای سیبزمینی گندیده را با خود میبرند تا بفهمند نگه داشتن کینه چه بوی بدی دارد («یک هفته با سیبزمینیهای گندیده») از نمونههای اول کتاب هستند. بعدتر به «قانون کامیون زباله»، «سکه و گدا»، «لقمان حکیم و مرد مسافر» و «سه پاکت نامه» میرسیم، و آخرین داستان، «وقتی همه کدخدا باشند»، ماجرای پادشاه، وزیر و روستایی است که بیکدخدا از هم میپاشد.
ساختار کتاب برای خوانندهای که میخواهد فقط نخواند، بلکه فکر هم بکند، طراحی شده است. بعد از هر حکایت دو بخش آمده است: «پیام و درس آموزنده از داستان» که نکته اصلی را جمعبندی میکند، و «درسی که من آموختم» که جای خالی برای نوشتن برداشت شخصی خواننده است. به گفته مقدمه، چهل روایت کتاب را دعوت به درنگ و مشارکت در معنا میدانند. موضوعها هم از دلبستگی و مسئولیتپذیری گرفته تا کینه، صداقت، بخشش و نقش قانون و مدیریت در جمع متنوعاند.
کتاب «چهل چراغ زندگی» را میشود پشتسرهم خواند، اما با لحن آرام و داستانهای کوتاهش بیشتر به خواندن تدریجی میخورد؛ هر شب یک داستان و چند خط نوشتن. هر کسی که حکایتهای آموزنده را دوست دارد و دلش میخواهد درباره دلبستگیها، باورها و انتخابهای خودش فکر کند، میتواند این کتاب را برای مطالعه و یادداشتبرداری در کنار خودش داشته باشد.

